به گزارش ايرنا، جايي در يكي از خيابان هاي شلوغ شهر هفت بافنده كه بيشتر دختراني جوان هستند هر روز رج به رج و گره به گره روياهايشان را بر تار و پود گليم نقش مي زنند و از آرزوهايشان با نقش ها مي گويند.
نقش ترنج، اسب ها، شكارگاه، كوچ، گل و مرغ و ... اينجا با سرانگشت هايي جان مي گيرند كه انگار رنگ ها را حس مي كنند و زبان نقش ها را مي فهمند.
بافت گليم نقش برجسته كه از بافته هاي خانواده گليم محصوب مي شود بيش از دو دهه يكي از اصيل ترين محصولات بافندگان استان ايلام محسوب مي شود و سالانه با چهار هزار مترمربع توليد رتبه نخست توليدات خانواده فرش و زيرانداز را به خود اختصاص داده است.
استاني كه با بيش از ۱۰ هزار بافنده حرفه اي از با كيفيت ترين نام ها در ميان توليد كنندگان فرش و قالي و گليم بشمار مي رود و اشتغال بيشتر زنان به كار بافندگي از ديرباز تاثيرهاي فرهنگي و ويژه خود را در خانواده هاي سنتي به جاي گذاشته است.
دنياي بافندگان ايلامي براي كساني كه مشتاق ورود به آن هستند گاهي بسيار رازآلود، سرشار از كشف هاي تازه و روايت هايي غريب است كه هر كدام ريشه اي به درازاي تاريخ كهن اين سرزمين دارند.
نشانه هاي اين فرهنگ را از همان ابتداي ورود به اين دنيا وقتي به كارگاهشان پا مي گذاري در آوازهايشان، نقش هاي بافته بر دارها و حتي حركات تند و سريع دست هايشان مي تواني ببيني.
اي دختران بافنده بر بافه موهاي چهل گيس پري آرزوي پنهان دل تان را گره بزنيد و كنار چشمه منتظر يارتان باشيد!
همخواني دختران بافنده و معني ضمني اين بيت از ترانه اي محلي نخستين كليدي است كه در نخست از چهل در رو به جهان رازآلود اين دنيا را پيش چشمم مي گشايد.
چهل گيس پري نامي آشناست براي ساكنان كوهپايه هاي زاگرس كه هنوز هم در سال هاي نخستين هزاره سوم گاه در شب نشيني هايشان حكايت هاي شيرين و گاه رعب آور جن و پري را نقل مي كنند.
پيرمردان و پيرزناني كه هر يك شهرزادي قصه گو با هزار و يك افسانه جذاب گاه تلخ و گاه شيرين اند و از اين راه آرزوها، خاطرات و حتي نكته هاي اخلاقي و آموزشي شان را به نسلهاي بعدي انتقال مي دهند.
يكي از اين شهرزادها شاه زنان بانويي ديرسال و بافنده اي با سابقه ۵۰ ساله در كار بافندگي است كه بافنده هاي كنوني اين كارگاه شايد نسل سوم شاگردهايش باشند كه نخستين گره را با راهنمايي او بر دار زده اند.
شاه زنان حالا در خانه قديمي شان كارگاهي كوچك راه انداخته و هر روز را كنار بافنده هاي جوان سپري مي كند كه هر يك شايد بازتابي از زندگي و روزگار سپري شده اش باشد.
مي گويد: از ۹ سالگي كنار دست مادر نشستم پاي دار قالي و دنيايم شد نقش و طرح و رنگ و با همين ها زندگي كرده ام تا حالا.
شاه زنان هنوز هم مي بافد اگر چه چشم هايش آب مرواريد دارند و سينه اش از پرز تنفس در هواي كارگاه به خس خس افتاده با اين حال نمي تواند دنيا را بي تار و پود و گره تصور كند.
به گفته او تقدير بافنده همواره در بافته هايش رقم مي خورد و چه رازهايي كه در تار و پود هر فرش نهفته است اما بايد زبان گشايش اين رازها را بداني و بافنده ها اين راز مشترك را مي دانند.
با وجود تفاوت هاي بسيار اما فكر مي كنم انگار بافنده ها نقش هايي هر چند متفاوت اما بافته در فرشي به نام فرهنگ بافنده ها هستند و نقاط مشترك بسياري به هم پيوندشان زده است.
يكي از اين نقاط را چشم تيزبين مي تواند بالاي هر يك از دارها در پس زمينه سفيد تارها به خوبي ببيند.
بر هر دار اين كارگاه مهره اي به رنگ آبي آويزان شده كه شاه زنان آنرا ددو مي نامد و در فرهنگ زاگرس نشينان چشم زخم و بدي را دور مي كند.
اين مهره پيش از نخستين گره با قرباني كردن خروس و نيايشي ساده به درگاه خدا دار آويزان مي شود و تا پايان بر آن مي ماند. داري كه به نام چهل گيس پري نام مي خورد و بافنده ها معتقدند نگهبان دار قالي و فرشته اي ست كه به بافنده ها كمك مي كند.
به اعتقاد شاه زنان چهل گيس پري شب ها به همه دارهاي قالي سر مي زند و براي كمك به بافنده هايي كه با نيت پاك و بدور از بدي پاي دار قالي مي نشينند كمك مي كند تا كار بافتن قالي زودتر به انجام برسد.
سبك كردن كار بافت، دور كردن پليدي و بيماري از زندگي بافنده، بركت دادن به بافته و جلوگيري از روي دادن اتفاقاتي تلخ مثل آتش سوزي و خراب شدن طرح و نقشه از لطف هاي چهل گيس پري به بافنده هاست.
شاه زنان مي گويد: شايد خيلي از كساني كه مي شنوند باورشان نشود اما خيلي از بافنده به چشم خودشان چل گيس پري را ديده اند كه دارد پشت دارشان شب ها قالي مي بافد.
به اعتقاد بيشتر بافنده ها او راز دل همه شان را مي داند و آن ها را به آرزوي شان مي رساند.
شاه زنان مي گويد: چه بافنده هايي كه به نيت جهازشان قالي بافتند و به پايان نرسيده ازدواج كردند يا به نيت بچه دار شدن از خدا خواستند به واسطه چل گيس پري نظر كند به آن ها و مراد گرفتند...
شاه زنان مي گويد: مردم الان اعتقاد ندارند همه نان قلبشان را مي خورند بايد به خدا اعتقاد داشته باشي تا كارت را درست كند و گره از مشكلاتت بگشايد.
از در كارگاه كه بيرون مي آيم حس مي كنم تازه به دنياي رازآلود بافنده ها پا گذاشته ام و آخرين حرف شاه زنان مدام در ذهنم تكرار مي شود: دلت كه پاك باشد شب ها مي تواني صداي كوبيدن شانه بر رج هاي قالي را از دار بشنوي درست مثل بافنده ها كه دلشان پاك است. ك/۴
۷۱۷۸/۵۴۰/۶۸۱