در زندان زير اندازي وجود نداشت، ما زيرپوش ها را از تن در مي آورديم و از آن به عنوان زير انداز و بادبزن استفاده مي كرديم.
شب ها حال و هواي ديگري داشت، هر كس در گوشه اي چمباتمه زده بود و يا سراپا در فكر و خيال خود سير مي كرد.
در يكي از شبها حسن را ديدم كه گريه مي كرد، دلتنگ بود اما از چه نفهميدم، با خود گفتم به چه فكر مي كند پدرش؟ مادرش؟ همسر و يا فرزندش؟ سرنوشت جنگ يا عاقبت خودش؟
خواستم به طرفش بروم اما منصرف شدم، بهتر ديدم كه او را با خودش تنها بگذارم، نظري به ديگران انداختم، عده اي در حال دلداري به ديگران بودند، عده اي ذكر مصيبت اهل بيت (ع) را مي خواندند، چند نفري آرام و زمزمه وار مشغول خواندن قرآن بودند.
ناگهان علي نظرم را جلب كرد، او در حال صحبت با ناصر بود كه بي تابي مي كرد، علي گفت: عزيزم نگران نباش، مگر نه اينكه ما به خاطر اعتقادمان گرفتار شده ايم؟ خدا هم ناظر حال ماست، مي داني امامان ما چقدر معصيت ديده اند.
علي گفت: اين شهر (بغداد) شاهد حوادث بسياري بوده، يكي از اين حوادث، زنداني بودن امام موسي كاظم (ع) به مدت ۱۴ سال در آن بوده است، ناصر نگران و به هم ريخته بود اما با شنيدن حرفهاي علي، انگار آرامشي يافت، چون آرام آرام نگراني از چهره اش محو شد و جاي خود را به لبخندي داد.
علي گفت: من سواد چنداني ندارم، يك آدم عادي با افكار عاميانه هستم، اگر امامان استقامت كرده اند، ما هم استقامت مي كنيم. علي خوشحال شد، دستي به شانه او زد، خنديد و گفت: به قول شهيد بزرگوار بهشتي، بهشت را به بها مي دهند نه به بهانه.
راوي: عبدالله كريمي از آزادگان دوران دفاع مقدس
اجتمام(۴)۱۸۸۰**۱۵۵۸