بررسي سه رهيافت در افزايش اقتدار بين‌المللي
تهران- در ادبيات نظري روابط بين‌الملل، سه رهيافت كلي به مفهوم قدرت وجود دارد؛ يك رويكرد، قدرت و اقتدار را بر حسب «كنترل منابع» تعريف مي‌كند، رهيافت ديگر قدرت ملي را بر حسب «توان كنترل بازيگران بين‌المللي و تأثيرگذاري بر آنان» تعريف كرده و سومين رهيافت، قدرت و اقتدار ملي را به صورت «توانايي ايجاد نتايج مطلوب و مورد نظر در نظام بين‌الملل» تعريف مي‌كند.
کدخبر : 80805649(3518522)
تاریخ مخابره :     ۱۳۹۲/۰۶/۱۶
زمان مخابره :     ۱۷:۰۷
سرویس خبر : سياسي- رهبر انقلاب-

به گزارش روز شنبه ايرنا به نقل از دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت الله العظمي خامنه اي، دكتر سيدجلال دهقاني فيروزآبادي استاد روابط بين‌الملل و عضو هيأت علمي دانشگاه علامه طباطبايي در گفت و گويي به بررسي رابطه « قدرت و اقتدار ملي» و «جايگاه بين‌المللي» كشورها در نظريات روابط بين‌الملل پرداخته است.
متن كامل اين مصاحبه به شرح زير است: عامل ارتقاي جايگاه يك كشور در نظام بين‌الملل چيست؟ رهبر انقلاب اسلامي در اين رابطه و در ديدار خود با اعضاي هيأت دولت فرمودند: «در مناسبات بين‌المللي سهم هر كشوري به قدر قدرت دروني او است؛ هر مقداري كه واقعاً در درون اقتدار داشته باشد، سهمش از مجموعه‌ي مناسبات بين‌المللي به همان نسبت بالاتر است» به اين بهانه، در گفت‌وگو با دكتر سيد جلال دهقاني فيروزآبادي، استاد روابط بين‌الملل و عضو هيأت علمي دانشگاه علامه طباطبايي به بررسي رابطه‌ي «قدرت و اقتدار ملي» و «جايگاه بين‌المللي» كشورها در نظريات روابط بين‌الملل پرداختيم.
در نظريه‌هاي روابط بين‌الملل، براي اقتدار دروني يك واحد سياسي چه جايگاهي را لحاظ مي‌كنند؟ آيا تئوري خاصي در اين‌باره وجود دارد؟
در ادبيات نظري روابط بين‌الملل و در مقوله‌ي اقتدار، سه رويكرد و رهيافت كلي به مفهوم قدرت وجود دارد. يك رويكرد، قدرت و اقتدار را بر حسب «كنترل منابع» تعريف مي‌كند. از اين منظر قدرت و اقتدار ملي عبارت است از مجموع توانايي‌ها و منابع و عناصر مادي و غير مادي قدرت كه يك كشور آن‌ها را در اختيار دارد. از اين رو هرچه مجموع توانايي‌ها و قابليت‌هاي مادي و معنوي يك كشور بيشتر باشد، از قدرت و اقتدار بيشتري در صحنه‌ي بين‌المللي برخوردار خواهد بود.
رهيافت نظري ديگر قدرت ملي را بر حسب «توان كنترل بازيگران بين‌المللي و تأثيرگذاري بر آنان» تعريف مي‌كند. از اين ديدگاه شاخص قدرت و اقتدار ملي يك كشور، ميزان توانايي آن در كنترل بازيگران بين‌المللي است؛ به طوري كه هر چه سطح تأثيرگذاري يك كشور بر ديگران بيشتر باشد، قدرت و اقتدار ملي آن در نظام بين‌الملل بيشتر خواهد بود.
سومين رهيافت نظري، قدرت و اقتدار ملي را به صورت «توانايي ايجاد نتايج مطلوب و مورد نظر در نظام بين‌الملل» تعريف مي‌كند. از اين منظر، كشوري قدرتمند است كه بتواند نتايجي را كه مي‌خواهد، در نظام بين‌الملل به بار آورد.
در ادبيات نظري روابط بين‌الملل و در مقوله‌ي اقتدار، سه رهيافت كلي به مفهوم قدرت وجود دارد. يك رويكرد، قدرت و اقتدار را بر حسب «كنترل منابع» تعريف مي‌كند. رهيافت ديگر قدرت ملي را بر حسب «توان كنترل بازيگران بين‌المللي و تأثيرگذاري بر آنان» تعريف مي‌كند. سومين رهيافت، قدرت و اقتدار ملي را به صورت «توانايي ايجاد نتايج مطلوب و مورد نظر در نظام بين‌الملل» تعريف مي‌كند.
بر اساس رويكرد نظري نخست، رابطه‌اي مستقيم و اين‌هماني بين منابع و عناصر قدرت و اقتدار ملي وجود دارد، به گونه‌اي كه قابليت‌ها و توانايي‌هاي يك كشور -به‌ويژه نظامي و اقتصادي- تعيين‌كننده‌ي قدرت و اقتدار آن در نظام بين‌الملل است. شاخص‌ترين نظريه‌ي روابط بين‌الملل كه قدرت و اقتدار ملي را بر حسب توانايي‌هاي ملي (Capabilities) تعريف مي‌كند، نوواقع‌گرايي است. نوواقع‌گرايان بر اين باورند كه جايگاه كشورها در نظام بين‌المللي بر مبناي ميزان توانايي‌هاي ملي آنان تعريف و تعيين مي‌شود. به طوري كه هرچه ميزان قابليت‌ها و توانايي‌هاي يك كشور بيشتر باشد، جايگاه و مرتبه‌ي بالاتري نيز در ساختار قدرت در نظام بين‌الملل خواهد داشت. به نظر آنان اصولاً ساختار نظام بين‌الملل بر حسب چگونگي توزيع قدرت بين واحدهاي سياسي تشكيل‌دهنده‌ي آن تعريف و تكوين مي‌يابد. نوواقع‌گرايي اگرچه يك نظريه‌ي ساختارگرا است، ولي به لحاظ هستي‌شناختي، اصالت را به واحدهاي سياسي تشكيل‌دهنده‌ي نظام بين‌الملل مي‌دهد. به اين دليل كه ساختار بر حسب چگونگي توزيع قدرت و توانايي‌ها بين واحدها تعريف مي‌شود كه مستلزم وجود واحدها پيش از شكل‌گيري ساختار است.
رهيافت‌هاي نظري دوم و سوم به مقوله‌ي قدرت و اقتدار، رابطه‌ي اين‌هماني بين منابع قدرت از يك سو و اقتدار ملي يك كشور در نظام بين‌المللي از سوي ديگر قائل نيستند، چون همان‌گونه كه توضيح داده شد، به نظر آنان اقتدار ملي بر حسب توانايي كنترل بازيگران يا ايجاد نتايج مطلوب در نظام و روابط بين‌الملل تعريف مي‌شود. در نتيجه، در نظام بين‌الملل نسبت اين‌هماني بين منابع قدرت ملي و ميزان كنترل بازيگران و كنترل نتايج بين‌المللي وجود ندارد، به اين دليل كه ممكن است يك كشور از منابع و عناصر قدرت لازم برخوردار باشد، ولي نتواند از آن‌ها براي كنترل بازيگران و نتايج بين‌المللي استفاده‌ي بهينه كند. به بيان ديگر، كشوري از قدرت و اقتدار برخوردار است كه بتواند منابع قدرت خود را به كنترل بازيگران و نتايج بين‌المللي ترجمه و تبديل كند.
بنابراين منابع قدرت براي اقتدار ملي لازم است، ولي كافي نيست، چون اقتدار ملي در نظام بين‌الملل، مستلزم آن است كه كشور علاوه بر برخورداري از منابع قدرت، اراده و امكان و ابزار تبديل آن به تأثيرگذاري بر بازيگران و نتايج بين‌المللي مبني بر ايجاد نتايج مطلوب را نيز داشته باشد. پس در هر سه رويكرد نظري، منابع و عناصر قدرت ملي لازمه‌ي اقتدار بين‌المللي و برخورداري از جايگاه و منزلت مناسب در سلسله‌ مراتب قدرت نظام بين‌المللي است. به طوري كه مي‌توان اقتدار ملي را توان استفاده از منابع قدرت ملي براي تأثيرگذاري بر بازيگران و نتايج بين‌المللي تعريف كرد.

سياست خارجي ماهيتاً يك ابزار برون‌زا است. پس چگونه اقتدار دروني كه ماهيت درون‌زايي دارد، مي‌تواند به يك امر برون‌زا كمك كند؟
نخست بايد توجه داشت كه سياست خارجي ماهيت برون‌زا ندارد، بلكه معطوف به بيرون بوده و به نظر بعضي، از رويكردهاي نظري در واكنش به محيط بيروني شكل مي‌گيرد. برخي نظريه‌‌پردازان روابط بين‌الملل بر اين باورند كه سياست خارجي از سياست داخلي جدا است. يعني كشورها سياست خود نسبت به ديگر بازيگران بين‌المللي را بر حسب كنش و رفتار آن‌ها تدوين مي‌كنند. به طوري كه فارغ از آن‌چه در سياست داخلي مي‌گذرد، آنان سياست خارجي خود را بر حسب كنش ديگر بازيگران بين‌المللي تدوين و اجرا مي‌كنند. لذا به زعم اين نظريه‌ها، سياست داخلي و سياست خارجي دو حوزه‌ي متفاوت و منفك از هم است.
رابطه‌ي دوسويه‌اي بين قدرت و اقتدار ملي و سياست خارجي وجود دارد. از يك سو، اقتدار و قدرت ملي لازمه و پشتوانه‌ي سياست خارجي مقتدر و قدرتمند است كه اهداف، گستره و ابزار آن را تعريف و تعيين مي‌كند. از سوي ديگر، سياست خارجي موفق و مؤثر نقش تعيين‌كننده‌اي در كسب، حفظ و افزايش قدرت و اقتدار ملي هر كشور دارد.
در تبيين و نقد اين رويكرد نظري به سياست خارجي، ذكر دو نكته ضروري است؛ اول اين‌كه قائلين به اين نظريه‌ها استدلال نمي‌كنند كه قدرت و عناصر قدرت ملي نقشي در سياست خارجي ندارد، بلكه برعكس معتقدند كه رابطه‌ي مستقيم و استواري بين قدرت ملي و سياست خارجي وجود دارد. به گونه‌اي كه كشورها بر پايه‌ي ميزان قدرت ملي خود نسبت به ديگر بازيگران، سياست خارجي‌شان را تعريف و تدوين مي‌كنند. به‌ويژه اين‌كه كشورها گستره‌ي منافع ملي خود را بر مبناي ميزان قدرت ملي‌شان تعريف مي‌كنند. افزون بر اين، هدف نهايي كشورها در سياست خارجي همانا تأمين منافع ملي است كه بر حسب قدرت ملي تعريف مي‌شود. كشورها در سياست خارجي در پي كسب، حفظ و افزايش قدرت ملي هستند.
بنابراين رابطه‌ي دوسويه‌اي بين قدرت و اقتدار ملي و سياست خارجي وجود دارد. از يك سو، اقتدار و قدرت ملي لازمه و پشتوانه‌ي سياست خارجي مقتدر و قدرتمند است كه اهداف، گستره و ابزار آن را تعريف و تعيين مي‌كند. به طوري كه هر چه قدرت و اقتدار ملي يك كشور بيشتر باشد، سياست خارجي آن مقتدرتر، مؤثرتر و موفق‌تر خواهد بود. از سوي ديگر، سياست خارجي موفق و مؤثر نقش تعيين‌كننده‌اي در كسب، حفظ و افزايش قدرت و اقتدار ملي هر كشور دارد، زيرا هدف غايي سياست خارجي، كسب حداكثر منافع ملي است كه بر حسب قدرت و اقتدار ملي تعريف مي‌شود.
نكته‌ي دوم اين است كه به رغم ادعاي اين‌گونه نظريه‌ها، نه‌تنها سياست خارجي از سياست داخلي جدا نيست، برعكس رابطه‌ي استواري بين اين دو وجود دارد؛ به گونه‌اي كه سياست خارجي ادامه‌ي سياست داخلي است. از اين رو سياست خارجي در بستر سياست داخي شكل مي‌گيرد.

در روابط بين‌الملل چه مؤلفه‌هايي را براي اقتدار دروني يك واحد سياسي برمي‌شمرند؟
در مورد كسب قدرت و اقتدار ملي در روابط بين‌الملل، رويكردهاي نظري و عملي مختلفي وجود دارد. رويكرد درون‌گراي محض بر مبناي منطق خودبسندگي، اولويت و اصالت را به منابع و عناصر داخلي قدرت مي‌دهد. بر پايه‌ي اين رهيافت، در توليد قدرت ملي بايد صرفاً از عناصر دروني و داخلي قدرت استفاده برد و هيچ نياز و ضرورتي به بهره‌گيري از منابع خارجي قدرت نيست. در مقابل، رويكرد برون‌گراي محض بر اين باور است كه در توليد و كسب قدرت و اقتدار ملي بايد از منابع قدرت‌آفرين خارجي استفاده كرد. رويكرد برون‌گراي درون‌نگر در توليد و كسب قدرت ملي، اولويت را به منابع خارجي مي‌دهد، ولي در عين حال از منابع داخلي نيز غافل نيست. اما در رويكرد درون‌گراي برون‌نگر، توليد و كسب قدرت و اقتدار ملي و به‌كارگيري بهينه‌ي منابع داخلي اصالت و اولويت دارد، ولي در كنار آن مي‌توان و بايد از منابع برون‌زاي قدرت نيز استفاده كرد. كشورهاي مختلف جهان ممكن است از يكي از اين الگوهاي توليد قدرت استفاده كنند.
اما به‌طور كلي مؤلفه‌ها و عناصر قدرت و اقتدار ملي در روابط بين‌الملل را مي‌توان به دو دسته‌ي كلي تقسيم كرد؛ عناصر سخت و عناصر نرم. عناصر سخت قدرت و اقتدار ملي عبارتند از:
۱. قدرت و قابليت‌هاي نظامي و تسليحاتي
۲. توان و توسعه‌ي اقتصادي، صنعتي و تكنولوژيك
۳. وضعيت جغرافيايي شامل وسعت سرزميني، موقعيت جغرافيايي، آب و هوا، توپوگرافي و مرزها
۴. منابع طبيعي
۵. جمعيت كيفي و نيروي انساني توسعه‌يافته
در مورد كسب قدرت و اقتدار ملي در روابط بين‌الملل، رويكردهاي نظري و عملي مختلفي وجود دارد. رويكرد درون‌گراي محض. رويكرد برون‌گراي محض. رويكرد برون‌گراي درون‌نگر و رويكرد درون‌گراي برون‌نگر. در رويكرد درون‌گراي برون‌نگر، توليد و كسب قدرت و اقتدار ملي و به‌كارگيري بهينه‌ي منابع داخلي اصالت و اولويت دارد، ولي در كنار آن مي‌توان و بايد از منابع برون‌زاي قدرت نيز استفاده كرد.
عناصر نرم قدرت و اقتدار ملي نيز عبارتند از:
۱. خصوصيات و فرهنگ ملي
۲. روحيه‌ي ملي -به معني ميزان آمادگي ملت براي حمايت از سياست‌هاي دولت- و مقدم‌داشتن منافع ملي بر منافع فردي، گروهي، حزبي و جناحي
۳. ايدئولوژي و ارزش‌هاي معنوي
۴. كيفيت و كارآمدي نظام سياسي و دولت
۵. قدرت رهبري و مديريت
۶. كيفيت و كارآمدي ديپلماسي
۷. وحدت و انسجام ملي
۸. اعتبار و وجهه‌ي مثبت بين‌المللي
۹. توسعه‌ي علمي
۱۰. سرمايه‌ي اجتماعي؛ به معني ميزان اعتماد مردم به يكديگر از يك‌سو و مردم به دولت و حكومت از سوي ديگر
در عصري كه دنيا به سمت جهاني‌شدن مي‌رود و كشورها بيش از گذشته نيازمند همكاري و همياري يكديگر هستند، اقتدار دروني و درون‌زايي چه معني و مفهومي دارد؟ آيا اين موضوع واقع‌بينانه است؟
اتخاذ الگوي درون‌گرا در توليد، كسب و ارتقاي قدرت ملي به معني نفي استفاده از منابع و امكانات بين‌المللي نيست، بلكه مستلزم و متضمن اصالت‌دادن و اولويت‌بخشيدن به منابع توليد قدرت در سطح داخلي و استفاده از امكانات جهاني است. از اين رو، جهاني‌شدن نه‌تنها با الگوي درون‌گراي توليد قدرت تعارضي ندارد، زمينه‌هاي تحقق بهتر آن را نيز فراهم مي‌سازد؛ به‌گونه‌اي كه جهاني‌شدن اين امكان را براي كشورها مهيا مي‌كند تا از همكاري و هم‌افزايي ديگر كشورها براي استفاده‌ي بهينه از منابع داخلي قدرت خود بهره ببرند.
همچنين جهاني‌شدن اين امكان و فرصت را براي كشورها فراهم مي‌آورد كه منابع قدرت و اقتدار دروني خود را به تأثيرگذاري بر بازيگران و نتايج بين‌المللي ترجمه و تبديل كنند. از اين رو، الگوي درون‌گراي برون‌نگر نه‌تنها غير واقع‌بينانه نيست، كاملاً واقع‌بينانه هم هست. برعكس، در شرايط جهاني‌شدن، اتخاذ الگوي برون‌گرايي محض يك رويكرد غير واقع‌بينانه است، چون همان‌گونه كه نو‌واقع‌گرايان استدلال مي‌كنند، هر چه ميزان وابستگي كشوري در توليد قدرت به منابع خارجي بيشتر شود، ميزان آسيب‌پذيري آن در نظام بين‌المللي افزايش مي‌يابد كه ضريب امنيت و اقتدار ملي آن را كاهش مي‌دهد. بنابراين، اتكاي صِرف بر ديگران و منابع خارجي براي توليد و كسب قدرت غير واقع‌بينانه و ناممكن است.
سيام**۲۰۲۲**

ارسال نظر
نام فرستنده :  
ایمیل فرستنده :  
نظر :
 
نظرات ارسال شده