به گزارش ايرنا از روابط عمومي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران ، اميرسرتيپ سيروس باهري از جمله خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش است كه در دوران دفاع مقدس در كنار ساير همرزمانش در اين نيرو به همراه ساير رزمندگان اسلام رشادت هاي فراواني انجام داد.
امير سرتيپ باهري گوشه اي از خاطرات خود را از يك نبرد تمام عيار هوايي با چهار فروند هواپيماي جنگنده بمب افكن ميگ رژيم بعثي عراق را مطرح كرده كه مشروح آن به شرح ذيل است.
در طول هشت سال جنگ تحميلي و دفاع مقدس، يكي از كانون هاي اصلي درگيري، كه نوك پيكان تمامي حملات هوايي دشمن به شمار مي رفت، پايگاه سوم شكاري همدان بود.
اين پايگاه از آن جا كه از نظر موقعيت جغرافيايي و امكانات دفاعي در سطح بسيار بالا و ممتازي قرار داشت، مدام مورد حمله همه جانبه هواپيماهاي دشمن متجاوز قرار مي گرفت.
خلبانان ايثارگر اين پايگاه، شبانه روز با انجام چندين ماموريت جنگي، خواب را از چشم مزدوران صدامي مي ربودند و در خلال ۲۴ ساعت شبانه روز، درگردان پروازي و آشيانه براي انجام ماموريت هميشه هوشيارو بيدار مي ماندند تا از فشار بي امان دشمن كه در تمامي جبهه ها اعمال مي شد، بكاهند.
عليرغم همه تلاش ها و جان فشاني هايي كه انجام مي شد، به دليل همكاري تمامي جهان استكبار در تجهيز و تدارك امكانات نظامي و غير نظامي عراق، حملات دشمن مكرر و بي وقفه بود و خلبانان عراقي از آن جا كه توان رويارويي با مدافعان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران را نداشتند، ناجوانمردانه نقاط مسكوني و مواضع غير نظامي را مورد هدف قرار مي دادند و دزفول، كرمانشاه، ايلام، همدان و...گويي سهميه اي روزانه از اين بمباران ها داشتند.
**ملاقات مجروحين حمله هوايي
در يكي از حملات هوايي دشمن به شهر همدان، عده زيادي شهيد و مجروح شدند. مجروحان در بيمارستان پايگاه و بيمارستان هاي شهر در كنار بيماران عادي و مصدومان ساير شهرها بستري شده بودند و من كه مسئوليت فرماندهي پايگاه سوم شكاري همدان را برعهده داشتم، روز بعد از حمله دشمن سعي كردم از تك تك مجروحان، عيادت كنم.
در يكي از بيمارستان هاي شهر، در حين عيادت ازمجروحين، چشمم به دختر بچه چهار ساله زيبايي افتاد كه چند جاي صورت نگران و معصومش، جراحت برداشته بود. به شدت مي لرزيد و به آغوش يكي از پرستاران پناه برده بود. در پرس و جويي كه كردم، متوجه شدم وي تمامي افراد خانواده از جمله پدر و مادرش را در كرمانشاه در بمباران وحشيانه دشمن از دست داده است.
در آن موقعيت، انزجار شديدي از اين اقدام غير انساني دشمن، همراه با ترحمي عميق نسبت به آن كودك پژمرده وبي گناه سراسر وجودم را پر كرده بود. صميمانه تصميم گرفتم در صورت امكان و از آن جا كه خود دختري ندارم، او را به خانه ببرم و چون فرزند حقيقي خويش از وي نگهداري كنم.
** تحت تاثير قرار گرفتم ...
در پي اين تصميم، بررسي نموده و دريافتم كه كودك مجروح، مادر بزرگي دارد كه بايد موافقت وي را كسب كنم. براي اين منظور و به اتفاق چند تن از همكاران دل سوز به ملاقات ايشان رفتيم و من درخواست خود را مطرح كردم. مادر بزرگ كودك از من به خاطر دل سوزي و خير خواهي تشكر كرد اما از قبول اين درخواست، امتناع ورزيد. همراهان من، كه به سرنوشت كودك، علاقه مند شده بودند، سعي كردند به شيوه هاي مختلف، نظر موافق مادر بزرگ را جلب كنند؛ ولي با همه تشويق ها و توضيحات آنها، پاسخ او هيچ تغييري نكرد. نهايتا اضافه كردند كه اين دوست و همكار ما كه متقاضي سرپرستي نوه شماست، فرمانده پايگاه هوايي منطقه و خلبان است و در مقابل مردم عميقا احساس مسئوليت مي كند و چنين درخواستي از ناحيه او بسيار طبيعي و از سر تعهد اخلاقي و ديني و ميهني است.
مادر بزرگ كودك، پس از شنيدن اين مطلب و آگاهي از مسئوليت و شغل من با تامل و تعمقي كوتاه، به سادگي اظهارداشت:
- چنانچه ايشان خلباني ماهر و مسلماني مسئول هستند، به جاي نگهداري از اين طفل بي سرپرست، بهتر است مانع حملات شبانه روزي دشمن شوند و به جاي نگهداري از يك كودك، از بي سرپرست شدن صدها طفل ديگر پيشگيري نمايند و حامي و سرپرست واقعي صدها نفر باشند.
سخنان مادربزرگ چنان ساده و موثر بود كه دوستان مرا از هرگونه اصرار منصرف كرده و اثر شگرفي بر همه ما گذاشت.
** در آشيانه آلرت بودم كه ...
چند روز بعد از اين ماجرا، بعدازظهر يك روز شلوغ كه من به علت تداوم و حجم زياد كار، قدري احساس خستگي مي كردم، به آشيانه آلرت (اتاق خلبانان آماده) رفتم تا به خلباناني كه همواره براي مقابله با هواپيماهاي دشمن، در آن جا آماده بودند، سركشي كنم. دركنار آنان نشسته بودم كه زنگ آماده باش و پرواز سريع به صدا در آمد.
اين نشانه يورش هوايي دشمن به منطقه ما بود. فرماندهي عمليات از مركز فرماندهي پايگاه شكاري درخواست نمود كه با توجه به نزديك بودن غروب آفتاب و ابعاد وسيع حمله، در پاسخ به اين حملات تنها از خلبانان با تجربه استفاده شود. اين اختيار را داشتم كه در صورت تمايل، پرواز نمايم. مقدمات كار با سرعت انجام شد و من آماده پروازشدم. پس از بلند شدن با رادار منطقه تماس برقرار كردم و به طرف هواپيماهاي دشمن، سمت گرفتم. پرسنل رادار كه صداي مرا شناخته بود، مرتبا درباره حضور گسترده دشمن در فضاي منطقه هشدار مي دادند و بر مراقبت بيشتر تاكيد مي ورزيدند.
**رادار هشدار مي داد تعداد جنگنده هاي دشمن زياد است
از رادار خواستم مرا به طرف دشمن هدايت كند. همچنان كه به سوي آنها پيش مي رفتم، زياد بودن تعداد هواپيماهاي دشمن و لحن صحبت اضطراب آميز پرسنل رادار، موجب بروز هيجاني ناخودآگاه در من شده بود. به ياد چهره معصوم آن دختر بچه بي سرپرست و حرف هاي صادقانه و صميمي آن مادر بزرگ كرمانشاهي افتادم.
از تصور جناياتي كه ممكن بود هواپيماهاي دشمن تا دقايقي بعد مرتكب شوند بر خود لرزيدم. وضعيت خطرناك خودم را به فراموشي سپردم و به خود نهيب زدم كه وقت كار است. بي درنگ هواپيماهاي دشمن را در صفحه رادار هواپيماي خودم رديابي كردم. با نزديك شدن بيشتر متوجه شدم كه قادر نيستم روي آنها قفل نموده و آنها را از دور، هدف قرار دهم آنها به وسيله دستگاه هاي الكترونيكي مخصوصي مانع كار من مي شدند.
**اولين و دومين هواپيماي دشمن را پي درپي هدف قرار دادم و ...
ناچار آن قدر نزديك تر رفتم كه به راحتي در ديد چشمي من قرار گرفتند. يكي از آنها را به عنوان هدف در رنج راداري (برد راداري) خود قرار دادم و اولين موشك را به طرفش رها كردم. چند ثانيه بعد، اصابت موشك را به آن هواپيما، به چشم خود ديدم. لحظاتي چند گذشت، احساس كردم كه يك هواپيماي ديگر عراقي درحالت پرواز جمع دور، با من پرواز مي كند. خلبان كابين عقب هم كه متوجه جريان شده بود، تعجب زده پرسيد :
- اين ديگه چيه ؟ چيكار مي خواهد بكنه؟
نتوانستم پاسخ او را بدهم چون ناگهان ديدم هواپيماي عراقي دارد با افزايش سرعت، فاصله خود را از ما كم مي كند. من هم با يك تصميم ناگهاني بلافاصله و به شدت به سمت او گردش كردم و پس از عبور از بالاي سرش به طرف او برگشتم و با مسلسل به سمتش شليك كردم. اصابت گلوله ها و جرقه هاي ناشي از آن را بر بدنه هواپيما به چشم مي ديدم.
** هواپيماهاي عراقي درحال فرار بودند كه ...
در همين حال، خلبان كابين عقب با هيجان گفت: - بالا را نگاه كن.
ديدم دو هواپيماي ديگر دشمن در ارتفاع دو، سه هزار پايي بالاي سر ما پرواز مي كنند. تمامي موشك هاي مان را قبلا رها كرده بوديم و بجز چند تير فشنگ باقي مانده مسلسل، چيز ديگري براي دفاع از خود نداشتيم. از لحاظ بنزين نيز براي مراجعت به پايگاه در مضيقه بوديم. اما آن دو هواپيما هم بيشتر حالت فرار داشتند تا حالت حمله و اين خطر از سر ما گذشت. هواپيما را به طرف پايگاه هدايت كردم.
در مسير بازگشت به پايگاه، درحالي كه خيال مان نسبتا از ناحيه دشمن آسوده شده بود، ناگهان خلبان كابين عقب از وجود هواپيماي دشمن در پشت سرمان خبر داد و وحشت زده فرياد زد: - ما را هدف گرفته اند.
**هواپيما مورد هدف قرار گرفت
ثانيه اي نگذشت كه هواپيماي ما به شدت تكان خورد و شروع به از دست دادن ارتفاع كرد و من خود، تركش انفجار موشك هاي دشمن را در اطراف هواپيما ديدم. درحالي كه فشار منفي را تحمل مي كرديم، خلبان كابين عقب پيشنهاد كرد هواپيما را ترك كنيم. در آن لحظات، از غرب به سوي كرمانشاه، در پرواز بوديم و پدافند زميني منطقه آتش سنگيني را به اجرا در آورده بود و ما در صورت ترك هواپيما از آتش پدافند خودي، مصون نبوديم. به ناچار از پريدن و ترك هواپيما منصرف شديم.
در عين نااميدي و رسيدن به اين احساس كه همه درها به روي مان بسته شده، با همه وجود با خلوص تمام، يازهرا گفتم و فرمان هاي هواپيما را گرفته شروع به اوج گيري كردم. متوجه شدم كه هواپيما قابل پرواز است. حركت خود را به طرف پايگاه ادامه دادم. آخرين هواپيماي عراقي كه ما را تعقيب مي كرد نيز دست از تعقيب ما برداشت و ترجيح داد كه منطقه را ترك كند.
رادار زميني خودي مكررا در مورد حضور هواپيماهاي دشمن در فضاي منطقه، هشدار مي داد و از ما مي خواست كه به سرعت به پايگاه برگرديم. من كه از دفع دشمن و سقوط دو فروند هواپيماي عراقي و پاك شدن آسمان منطقه راضي و شوق زده بودم، به همكارم در كابين عقب گفتم:
- دست مان درد نكند نبرد جانانه اي بود.
**هواپيما را به سختي به زمين نشاندم
با آن كه هواپيماي ما مورد اصابت موشك واقع شده بود و هوا هم رو به تاريكي مي رفت، از شدت خوشحالي به خاطر سلامت و موفقيت مان، چند بار هواپيما را حول محور طولي به چرخش در آورده و ابراز شادماني كرديم. دقايقي بعد به مقصد رسيديم و عمل فرود به راحتي انجام شد. هوا كاملا تاريك شده بود. هواپيما را به طرف پناهگاه، در نزديكي اتاق آلرت هدايت كردم و در محل مربوط، پارك و خاموش نمودم. هنگام خارج شدن از پناهگاه، با استقبال صميمانه دوستان و همكاران خلبان و مكانيسين روبه رو شدم كه بي اختيار فرياد الله اكبر سرداده بودند و مرتبا صلوات مي فرستادند.
از دوستان استقبال كننده تشكر كردم و سپس به اتفاق آنها به منظور بررسي خسارات، از هواپيما بازديد كرديم. با كمال تعجب و شگفتي مشاهده كرديم كه ميزان خسارت هاي وارد شده به هواپيما خيلي بيشتر از تصور است؛ به طوري كه تمامي سكان هاي افقي عقب هواپيما از بين رفته بود و جاي سالمي در بدنه هواپيما وجود نداشت.
از اينها شگفت انگيزتر اين كه تركش يكي از موشك هاي دشمن، داخل خرج پرتاب تنها موشك رها نشده ما كه نتوانسته بوديم از آن استفاده كنيم فرو رفته بود ولي آن را منفجر نكرده بود.
** به راستي معجزه اي رخ داده بود
اين همه باعث تعجب من و ساير حاضران گرديد كه چگونه ممكن است هواپيما با از بين رفتن دم، باز هم بتواند به صورت عادي پرواز كرده و سالم در باند فرود آيد؟ چگونه تركش فرو رفته در موتور موشك آن را منفجر نكرده است؟ و...
كارشناس قسمت مواد منفجره در پايگاه مي گفت: - نه من و نه هيچ يك از پرسنل فني پاسخي عملي براي آن چه مي بينيم، نداريم.
اكنون كه مدت ها از آن ماجرا گذشته است، هنوز هم جوابي نداريم جز اين كه صميمانه اعتراف كنيم هرچه بود از توسل و توجه بود. توجه به عالم بالا و توسل به معصومين (ع)، آن چه روي داد براي من و همكارانم درسي تازه و براي دشمن مايه هراس و وحشت بود، بدين ترتيب كه در تمام ماه بعد هيچ هواپيماي دشمني در آسمان كرمانشاه ديده نشد.
سيام(۱)**۷۲۶۱**۱۴۷۸