به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان به ميهن اسلامي
خاطره اي از يك آزاده ؛نخستين شب اسارت را در غربتي تلخ تجربه كرديم
تهران- تاريكي شب كم كم از راه مي رسيد، ما مي رفتيم تا اولين شب را در غربت تجربه كنيم؛ غربتي تلخ كه در عين اسارت مصمم بوديم همچنان در مقابل دشمن ايستادگي و مقاومت كنيم.
کدخبر : 80774470(3458289)
تاریخ مخابره :     ۱۳۹۲/۰۵/۲۴
زمان مخابره :     ۰۸:۳۶
سرویس خبر : اجتماعي- ایثار و شهادت-

ابراهيم معلم بود، معلمي جوان با جثه اي لاغر و نحيف اما صبور و متين، همچون مردان پا به سن گذاشته.
او حالا مشغول روحيه دادن به اسراي جوان تر از خود بود، كنار من يكي از رزمندگان مجروح روي زمين افتاده بود و درد مي كشيد، خون زيادي از او رفته بود اما به روي خودش نمي آورد.
او با خداي خود راز و نياز مي كند اما او به خداي خود چه مي گفت، از خداي خود چه مي خواست ؟
نمي دانم اما هر چه بود راز و نياز با معبود به او آرامش مي داد، من اين را در چشم و نگاه او مي ديدم كه به نقطه اي خيره مانده بود، كم كم سياهي و سكوت شب دغدغه هاي غروب را از دل ما زدود.
همانطور كه به پشت روي زمين افتاده بودم، نگاهم براي چند لحظه محو حركت ستارگان بر پهنه بيكران آسمان شد، ماه كامل را لكه ابر سياهي تا نيمه پوشانده بود و انگار عروس سياه پوشي در شب غربت ما بود.
آرامش ما زياد طول نكشيد، دغدغه هاي غروب كه براي چند لحظه جاي خود را به آرامشي كوتاه داده بود، حالا رنگ نگراني به خود مي گرفت، عراقي ها نمايش را از نو آغاز كرده بودند و ما را يكي يكي براي بازجويي مي بردند، بازجويي همراه شكنجه، كتك و فحش و ناسزا.
ايراني مجوس
- سكوت
سيلي محكمي صورت ابراهيم را سرخ كرد.
اسمت چيست پدر...؟
- سكوت
لگد محكمي به كمر سيد محمود هاشمي كوفته شد و او را به گوشه اي پرتاب كرد.
مال كدام يگاني؟
- سكوت
شلاقي بالا رفت و محكم پايين آمد و به گردن علي حيدري نشست و رگه باريكي از خون جاري شد و روي زمين ريخت.
پاسداري؟
-سكوت
مشت محكمي دهان مهدي را پرخون كرد.
طلبه اي ؟
- سكوت
كابل فشار قوي بالا رفت و پايين آمد و روي پيشاني حميد نشست و خطي از كبودي بر جا گذاشت.
فرمانده اسرا كيست؟
- سكوت
شوك برقي بدن اصغر زاغيان را لرزاند و دندان هايش بر اثر شوك چندين بار به هم خورد
عقبه تون در كدام منطقه است؟
- سكوت
علي اكبر از پا به پنكه اي در حال گردش آويزان شد و همين طور چرخيد و چرخيد تا از هوش رفت.
آنچه به دل هاي شكسته ما آرامش مي داد، ذكر و ياد خدا بود؛ ذكري كه در قلب ناآرام تك تك ما به گردش در مي آمد و راه ذهن و لب را مي پيمود و جاري مي شد و سكوت ظلمت را مي شكست.
*راوي عبدالله كريمي مشاور امور آزادگان در بنياد شهيد و امور ايثارگران
اجتمام(۴) ۱۸۸۰ ** ۱۵۶۹