روز دهم ماه رمضان بود كه سپاه ده هزار نفري اسلام، مدينه را به قصد فتح مكه ترك كرد و مردم مهاجر و انصار عموما در اين سفر همراه رسول خدا (ص)حركت كردند و از قبايل اطراف نيز گروه زيادي به آنها ملحق شده بودند.
تمام كوشش پيغمبر اكرم(ص) كه ميخواست خبر حركت او به قريش نرسد؛ براي آن بود كه مقاومتي از قريش در برابر آنها نشود و قريش به جنگ و مقاومت برنخيزد و خوني در مكه ريخته نشود و بدين ترتيب حرمتخانه كعبه و حرم خدا شكسته نشود.
از اين رو پس از حركت نيز دستور داد لشكر بسرعت حركت كنند و به نقل مورخين اين فاصله زياد را به يك هفته طي كردند، و شب هنگام به مر الظهران يك منزلي مكه رسيدند و در آنجا توقف كردند بي آنكه مردم مكه از ورود آنان اطلاعي داشته باشند.
عباس بن عبد المطلب عموي پيغمبر نيز با چند تن از خويشان آن حضرت كه به قصد مهاجرت به مدينه از مكه بيرون آمده بودند در بين راه به رسول خدا رسيده و به آن حضرت ملحق شدند.
مورخين نوشتهاند: در آن وقت عباس بن عبد المطلب به فكر افتاد تا به وسيلهاي مردم مكه را از ورود اين سپاه عظيم مطلع سازد و فكر جنگ و مقاومت را از سر آنها دور كند و آنها را براي ورود لشكر اسلام آماده سازد.
عباس بن عبدالمطلب به همين منظور از ميان لشكراسلام بيرون آمده و به سمت مكه به راه افتاد تا به وسيلهاي اين خبر را به مردم مكه برساند و برخي احتمال دادهاند كه شايد در اين باره با پيغمبر نيز مشورت كرده و از آن حضرت اجازه اين كار را گرفته باشد، ولي به نظر ميرسد اين احتمال را تاريخ نويساني كه عموما جيره خواران خلفاي بني عباس بوده و يا از كانال آنها به مردم ميرسيد و كنترل ميشد و به وسيله كنترل كنندگان در تاريخ آمده باشد.
** نحوه مسلمان شدن ابوسفيان
از آن سو ابوسفيان و برخي از سران قريش كه از عكس العمل پيغمبر اسلام در نقض پيمان صلح حديبيه واهمه و بيم داشتند براي كسب خبر و اطلاع از تصميم و يا حركت لشكر اسلام، شب ها از مكه خارج ميشدند و از مسافران و افرادي كه از سمت مدينه به شهر وارد ميشدند تفحص و جستجو ميكردند تا اطلاعي به دست آورند و تا به آن شب از كسي در اين باره چيزي نشنيده بودند.
رسول خدا(ص) در آن شب دستور داد لشكر در بيابان پراكنده شوند و هر يك آتشي برافروزند تا اگر كسي از قريش آنها را ببيند عظمت و كثرت آنها را بدانند و از اين راه به هدف خود نيز - كه فتح مكه بدون جنگ و خونريزي بود - كمك كرده باشد.
آن شب ابوسفيان با بديل بن ورقاء خود را به بالاي درهاي كه مشرف به مر الظهران و محل توقف سپاهيان اسلام بود؛ رساندند و ناگاه مشاهده كردند در سرتاسر آن بيابان پهناور آتش روشن شده و دانستند سپاه عظيمي در آن صحرا فرود آمده است.
ابوسفيان از عباس بن عبدالمطلب امان گرفت و فرداي آن روز به خيمه پيامبر خدا (ص) رفت و پس از اين كه نماز رسول خدا (ص) و اصحاب به پايان رسيد به ابوسفيان فرمود: واي بر تو اي ابا سفيان هنوز وقت آن نرسيده كه بداني معبودي جز خداي يگانه نيست؟
ابوسفيان گفت: پدر و مادرم به قربانت. راستي كه چه اندازه بردبار و كريم و نسبت به خويشاوندان خود مهربان و رئوف هستي! به خدا من فكر ميكنم اگر به جز خداي يگانه معبودي بود تاكنون براي من كاري صورت داده بود.
پيغمبر فرمود: واي بر تو اي اباسفيان هنوز وقت آن نشده كه بداني من فرستاده ازجانب خدا و پيغمبر او هستم؟
ابوسفيان گفت: پدر و مادرم به فداي تو! چقدر رحيم و بزرگوار و نسبتبه خويشان مهرباني و به خدا من هنوز در اين باره انديشه و فكر ميكنم!
در اينجا عباس سخن او را قطع كرده و با پرخاش به او گفت: واي بر تو چرا معطلي تا گردنت را نزدهاند مسلمان شو!
ابوسفيان از روي ناچاري مسلمان شد، و عباس به رسول خدا عرض كرد: يا رسول الله ابوسفيان مرد جاه طلبي است. خوب است او را افتخاري بدهيد؟
پيغمبر فرمود: آري هر كس به خانه ابو سفيان برود در امان است! و هر كس به مسجد الحرام پناه برد در امان است و هر كس به خانه خود برود و در را به روي خويش ببندد در امان است.
** نمايش ابهت سپاهيان اسلام
همين كه ابو سفيان برخاست كه برود رسول خدا(ص)به عباس فرمود: او را در تنگه دره روي دماغه كوه نگهدارد تا لشكر اسلام از آنجا و از پيش روي ابو سفيان عبور كنند و آن وقت او را رها سازد.
رسول خدا(ص) باز هم به منظور همان هدفي كه داشت و ميخواست در جريان فتح مكه خوني ريخته نشود و قريش به فكر مقاومت نيفتند اين دستور را داد تا ابو سفيان از نزديك سپاه منظم و عظيم اسلام را ببيند و مرعوب گردد.
عباس كنار ابوسفيان نشست و دستههاي منظم سپاه از پيش روي آن دو ميگذشتند و عباس يك يك آنها را به ابوسفيان معرفي ميكرد كه اينها قبيله سليماند... اينها مزينه هستند... ابوسفيان كه سخت مرعوب شده بود به خصوص وقتي كتيبه الخضراء و محافظين مخصوص رسول خدا(ص) را كه غرق در اسلحه بودند و فقط چشمانشان از زير كلاهخود پيدا بود مشاهده كرد؛ به عباس گفت: هيچ كس تاب مقاومت در برابر اينها را ندارد!
در اين وقت عباس ابوسفيان را رها كرد و او به سرعت از لشكر اسلام جلو افتاده خود را به مكه رسانيد و فرياد زد: اي گروه قريش اين محمد است كه با سپاهي گران ميآيد، سپاهي كه هيچ يك از شما تاب مقاومت در برابر آنها را نداريد، و بدانيد كه هر كس به خانه من در آيد در امان است!
هند - دختر عتبه - كه همسر ابوسفيان بود وقتي اين خبر را از شوهرش شنيد برخاست و سبيل هاي او را به دست گرفت و فرياد زد: اين انبانه پر از باد و بيخاصيت را بكشيد! رويت زشت باد با اين خبري كه آوردي!
ابوسفيان گفت: واي بر شما، اين زن شما را فريب ندهد كه شما تاب مقاومت با اين سپاه را نداريد. بدانيد هر كس داخل خانه من شود در امان است!
مردم گفتند خدا تو را بكشد؛ خانه تو كه گنجايش ندارد و ابوسفيان گفت: هر كس هم كه به خانه خود برود و در را بروي خود ببندد در امان است و هر كس نيز كه به مسجد برود در امان است!
مردم ديگر درنگ نكرده و جمعي به خانههاي خود و گروهي هم به مسجد رفتند.
** ورود سپاه اسلام به مكه
سپاه مجهز اسلام به ذي طوي رسيد - جايي كه مكه نمايان ميشد - از طرف قريش هيچ گونه مقاومت و عكس العملي ديده نميشد و سكوت شهر مكه را فرا گرفته در اين وقت رسول خدا(ص) دستور توقف داد و سپس لشكر را بر چهار دسته تقسيم كرد و هر دسته را مامور ساخت از سمتي وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با كسي جنگ و زد و خورد نكنند مگر آنكه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود.
فقط چند نفر بودند كه به خاطر سوابق سويي كه داشتند و هيچ گونه اميدي به اصلاحشان نبود خونشان را هدر كرد و فرمان داد آنها را هر كجا يافتند بكشند و بعدا نيز چند تن از آنها را طبق دستور بعديبخشيد و مورد عفو قرار داد.
گروه هاي چهارگانه از چهار سمت وارد مكه شدند، خود پيغمبر نيز از طريق اذاخر به شهر در آمد و در كنار قبر ابو طالب و خديجه قبه و سراپردهاي براي آن حضرت نصب كردند كه در آن سكونت كند.
مردم شهر به خانههاي خود رفته و گروه زيادي هم به مسجد رفته بودند و مكه حالت تسليم به خود گرفته بود تنها در يكي از محلههاي شهر كه گروهي از قبيله هذيل و بني بكر - يعني همان قبيلهاي كه با شبيخون زدن به خزاعه سبب نقض پيمان حديبيه شده بودند - سكونت داشتند به تحريك عكرمة بن ابي جهل و صفوان بن اميه سر راه را بر سپاهيان اسلام گرفته و آماده جنگ شدند، و در جايي به نام خندمه موضع گرفتند.
سپاهي كه از آن محله ميگذشت؛ سپاهي بود كه تحت فرماندهي خالد بن وليد پيش ميرفت، خالد كه از جريان مطلع شد؛ دستور جنگ داد و شمشيرها كشيده شد و مشركان را تا نزديكي مسجد الحرام به عقب راندند و در اين گيرودار ۲۰ نفر از بني بكر كشته شد و بقيه از جمله عكرمه و صفوان فرار كردند و رسول خدا(ص)كه از دور چشمش به برق شمشيرها افتاد؛ دانست كه در آنجا درگيري و جنگ رخ داده و چون دستور داد تا به آنها پيغام دهند كه دست از جنگ بردارند كار پايان پذيرفته بود و مشركان پس از به جاي گذاشتن ۲۰نفر كشته فرار كرده و تسليم شده بودند.
** در كنار خانه كعبه
گروه هاي چهارگانه از چهار سمت مكه خود را به كنار مسجد الحرام رساندند. رهبر عاليقدر اسلام نيز پس از آنكه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل كرد از خيمه مخصوص بيرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجد الحرام حركت كرد، شهر مكه كه روزي تمام نيروي خود را براي مبارزه با دعوت الهي پيغمبر اسلام و در هم كوبيدن نداي مقدس آن بزرگوار به كار گرفته بود، اكنون سكوتي توام با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شكاف درهاي خانه و گروهي از بالاي كوهها آن همه عظمت و شكوه نواده عبد المطلب و پيامبر بزگوار اسلام را مشاهده ميكردند.
لشكر اسلام آماده شد تا در ركاب پيشواي عالي قدر و آسماني خود مراسم طواف خانه كعبه را انجام دهد، و براي ورود آن حضرت كوچه داده و راه باز كردهاند پيغمبر اسلام در حالي كه مهار شترش در دست محمد بن مسلمه بود و جانبازان اسلام دورش حلقه زده بودند به كنار خانه رسيد و همچنان كه سواره بود طواف كرد و سپس با چوبدستي كه در دست داشت استلام حجر كرد و سپس دستبه كار پايين آوردن بت هايي كه بر ديوار كعبه آويخته بودند گرديد تا آنها را بشكند و چون در دسترس نبود به علي(ع)دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آنها را به زير افكند.
آن گاه پيامبر اسلام (ص) عثمان بن طلحه را كه كليددار كعبه بود خواست تا در خانه را بگشايد سپس وارد خانه كعبه شد و تصويرهايي را كه مشركين از پيمبران و فرشتگان ساخته و در كعبه آويخته بودند با چوبدستي خود بر زمين ريخت و اين آيه را تلاوت ميكرد قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا(بگو حق آمد و باطل نابود شد؛ يقينا باطل نابود شدني است. سوره اسرا آيه ۸۱)
** رفتار پيامبر (ص) با مشركان
مشركان مكه و سركردگان و سخنوران آنها مانند ابو سفيان و سهيل بن عمرو و ديگران در كنار مسجد الحرام صف كشيدهاند و با خود فكر ميكنند آيا اكنون كه پيغمبر اسلام مكه را فتح كرده پاسخ آن همه شكنجهها و تهمت و افتراها و تمسخر و تكذيب ها و سرانجام آن همه لشكر كشيها و توطئههايي را كه در طول ۲۰ سال تمام بر ضد او كردند تا جايي كه براي كشتن و قتل او همدست شدند و او را ناچار كردند شبانه از شهر و ديار و كعبه آمال خود فرار كند، چه خواهد داد و چه تصميمي درباره آنها خواهد گرفت.
از سوي ديگر ۱۰ هزار سپاهي اسلام كه از طواف فراغت حاصل كرده فضاي مسجد را پر نموده و جاي ايستادن را بر مردم تنگ ساخته و همه سركشيدهاند تا سرانجام كار را ببينند؛ ناگهان ديدند چهره زيبا و درخشان محمد(ص) از ميان درهاي كعبه نمودار شد و دو دست خود را به دو طرف در گرفت و نگاهي به چهرههاي رنگ پريده و اجساد لرزان مكيان كرد و با يك نگاه ممتد همه را از زير نظر گذرانيد!
لحظههاي پراضطراب و تاريخي آن روز براي آنان بكندي گذشت و انتظار به پايان رسيد و صداي روح افزاي فاتح مكه در فضا طنين انداز شد و با همان جملهاي كه ۲۰ سال پيش دعوت آسماني خود را با آن آغاز كرد بود سخن را آغاز كرد و فرمود لا اله الا الله وحده لا شريك له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده يعني معبودي جز خداي يگانه نيست كه شريكي ندارد، وعدهاش راست در آمد و بندهاش را نصرت و ياري داد و احزاب را بتنهايي منهزم ساخت.
آن گاه براي آنكه خيال قرشيان را از هرگونه انتقامي كه فكر ميكردند پيغمبر از آنها بگيرد آزاد سازد و دلشان را آرام كند آنها را مخاطب ساخته؛ فرمود درباره من چه ميگوييد و چه فكر ميكنيد؟ و با اين دو جمله كوتاه ميخواست نظر آنها را نسبت به خود و رفتارش با آنها بداند.
قريشيان كه سخت تحت تاثير قدرت و شوكت پيامبر اسلام قرار گرفته بودند با زباني تضرع آميز و پوزشطلبانه گفتند: ما جز خير و خوبي درباره تو چيزي نميگوييم و جز خير و نيكي گماني به تو نميبريم!تو برادري مهربان و كريم هستي و برادرزاده و فاميل بزرگوار مايي كه اكنون همه گونه قدرتي هم داري!
رسول خدا(ص) نيز با ذكر چند جمله نگراني آنان را برطرف كرد و فرمان عفو عمومي آنها را صادر فرمود و به آنها گفت: من همان جمله اي را به شما ميگويم كه برادرم يوسف (هنگامي كه برادران او را شناختند) گفت. امروز ملامتي بر شما نيست خدايتان بيامرزد كه او مهربانترين مهربانان است(سوره يوسف آيه ۹۲)
رسول خدا (ص) سپس افزود: براستي كه شما بد مردماني بوديد كه پيغمبر خود را تكذيب كرديد و او را از شهر و ديار خود آواره ساختيد و به اين راضي نشديد تا آنجا كه در بلاد ديگر هم به جنگ من آمديد.
اين سخنان شايد دوباره برخي دل ها را مضطرب ساخت كه مبادا پيغمبر دوباره به ياد آن همه آزارها و شكنجهها افتاده و بخواهد تلافي كند اما رسول خدا(ص) براي رفع اين نگراني هم بلادرنگ دنبال سخنان بالا فرمود فاذهبوا فانتم الطلقاء يعني برويد كه همهتان آزاديد!
در تاريخ و روايات آمده است كه وقتي رسول خدا اين سخنان را گفت، مردم همانند مردگاني كه از گورها سر بيرون آورده و آزاد شدهاند از مسجد الحرام بيرون دويدند و همين بزرگواري و گذشتشگفتانگيز پيامبر اسلام سبب شد تا بيشتر آنان به دين اسلام در آيند و اين آيين مقدس را بپذيرند.
برگرفته از كتاب: زندگاني حضرت محمد (ص) نوشته حجت الاسلام سيدهاشم رسولي محلاتي
فراهنگ**۱۰۰۳**۱۵۸۸
