در همين راستا، بخش پژوهش هاي خبري ايرنا، گفت و گويي را با دكتر حجت الله ايوبي، رييس سازمان فرهنگي هنري فارسي زبانان انجام داد كه از نظر مي گذرد.
به باور ايوبي، مساله احزاب سياسي از مهم ترين مسايل علم سياست و هر جامعه سياسي در دنياي امروز است چرا كه همه كشورهايي كه داراي نظام انتخاباتي هستند معمولا داراي احزاب سياسي هم هستند. تقريبا مي توان گفت احزاب و انتخابات دو روي يك سكه اند: بدون احزاب، كمتر جايي سراغ داريم كه انتخابات در آن برگزار شود. در ايران هنوز اين اتفاق نيفتاده و احزاب قوي و شناسنامه دار نداريم، ولي جريان ها و تشكل هايي هستند كه عملا كار احزاب سياسي را هم انجام مي دهند.
** خاستگاه احزاب سياسي
---------------------------
صاحب كتاب 'احزاب سياسي در فرانسه' درباره تاريخچه و خاستگاه احزاب سياسي تاكيد كرد: پيدايش احزاب سياسي بازمي گردد به زماني كه در كشورهاي اروپايي حق راي همگاني شد يعني تا وقتي كه راي فقط براي مردان يا كساني بود كه درآمد مالي بالايي داشتند. احزاب سياسي هم به معناي امروز وجود نداشت. يك نظريه، نظريه 'دو ورژه' هست كه بنده هم فكر مي كنم درست است. از سال ۱۸۴۸، احزاب سياسي در اروپا پديد آمدند. درست وقتي كه انتخابات همگاني شد يعني همه (مردان البته) بدون توجه به درآمد ماليشان حق راي پيدا كردند و زماني كه انتخابات و رقابت انتخاباتي واقعي شد يعني جناح هاي مختلف توانستند وارد عرصه رقابت شوند. تا قبل از سال ۱۸۴۸ فقط فئودال ها، سرمايه دارها و پولدارها راي مي دادند يعني براي بهره مندي از حق راي، درآمد بالا لازم بود بنابراين كارگرها، كشاورزها، كمونيست ها و ... اصلا امكان راي دهي نداشتند. ولي وقتي اين سد برداشته شد، راي همگاني شد و عملا جريان هاي مختلف احساس كردند براي پيروزي چاره اي جز تشكل و تحزب وجود ندارد.
رييس سابق موسسه فرهنگي 'اكو' درباره خاستگاه هاي اجتماعي احزاب، رابطه بين احزاب سياسي و شكاف هاي اجتماعي نيز گفت: برخي احزاب سياسي را مي توان سخنگوي شكاف هاي اجتماعي و سياسي موجود در هر كشور دانست. سخنگويان اصلي شكاف هاي اجتماعي و سياسي هر كشوري در دنياي امروز، احزاب هستند. احزاب سياسي به نوعي پديده هاي اروپايي هستند ولي به معناي اين نيست كه فقط در اروپا كاركرد دارند بلكه مدل احزاب سياسي در همه كشورها قابل بومي شدن است. ابتدا كه احزاب سياسي به وجود آمدند، خاستگاهي بيشتر طبقاتي داشتند. حزب كارگري، احزاب فئودالي، احزاب كشاورزي، احزاب بورژوازي و غيره. بنابراين احزاب سياسي سخنگوي طبقه اقتصادي و اجتماعي بودند.
** روند تغيير شكل مرام و مسلك احزاب
--------------------------------------
صاحب كتاب 'پيدايي و پايايي احزاب سياسي در غرب' افزود: در آغاز شكل گيري احزاب سياسي علاوه بر خاستگاه اقتصادي و طبقاتي به تدريج احزاب سياسي، خاستگاهي ايدئولوژيك پيدا كردند. بعد از جنگ جهاني اول و در فاصله سال هاي بين دو جنگ، ايدئولوژي هاي مختلف فاشيسم، نازيسم، كمونيسم، سوسياليسم و ... اوج گرفتند. بنابراين احزاب سياسي كه بعد از جنگ جهاني دوم دوباره فعاليت هايشان را آغاز كردند، كاملا ايدئولوژيك هستند. يعني احزاب كمونيستي معتقد به ايدئولوژي كمونيست و سوسياليست ها معتقد به ايدئولوژي سوسياليسم هستند. خط كشي ها و مرزبندي ها، كاملا ايدئولوژيك است. به تدريج پس از جنگ جهاني دوم، هر اندازه مسايل اجتماعي و اقتصادي قوي تر مي شوند، جوامع غربي، جوامعي غير ايدئولوژيك و ايدئولوژي ها كم رنگ مي شوند.
حجت الله ايوبي در ادامه تصريح كرد: احزاب سياسي هم به تدريج رنگ وبوي ايدئولوژيك خود را از دست مي دهند تا اينكه در دهه ۷۰ به تدريج احزاب سياسي تلاش مي كنند از خاستگاه طبقاتي و ايدئولوژيكشان فاصله بگيرند. اينجاست كه كم كم اين جريان هاي مختلف، به هم نزديك مي شوند. يعني تا قبل از دهه ۷۰ اگر چنانچه حزب سوسياليست اصلا تمايلي براي جذب سرمايه دارها نداشت و يا حزب كمونيست غير كمونيست ها را نمي خواست جذب و جلب كند، اما به تدريج از دهه ۷۰ احزاب فراگير مي شوند و ما شاهد پديده اي هستيم به نام احزاب فراگير؛ به عبارت ديگر نگراني عمده احزاب از دهه ۷۰ به بعد جلب آرا بود يعني راي مهم ترين دغدغه حزب شد، نه ديگر خود حزب و يا حتي طبقه اجتماعي. براي حزب ديگر خيلي كارگر مهم نيست، مهم راي است. زيرا اگر حزب سياسي نتواند آراي كافي را كسب كند اين سياستمداران حرفه اي كه رهبران احزاب هم هستند، از زندگي ساقط مي شوند. اگر احزاب سياسي كرسي هاي كافي نداشته باشد از صحنه رقابت و اجتماع حذف مي شوند. بنابراين از دهه ۷۰ احزاب سياسي به اين جمع بندي رسيدند كه تنها راه بقايشان اين است كه از خصلت هاي ايدئولوژيك و طبقاتي كمي فاصله بگيرند و فراطبقاتي و فراگير شوند كه ما اسم اين احزاب را مي گذاريم، احزاب فراگير يا 'Catch-all party' يعني احزابي كه به هر چيزي متمسك مي شوند براي اينكه راي بياورند. لذا شروع كردند برنامه هاي جذاب، فراگير و غيرايدئولوژيك كه هم كارگر، هم كشاورز و ... را جذب مي كند و اينجاست كه اين مساله پديد مي آيد كه احزاب و برنامه هاي آنها به هم نزديك مي شوند.
** يارانه هاي حزبي و تبديل احزاب سياسي به كارتل هاي حزبي
------------------------------------------------------------
دارنده مدرك دكتراي علوم سياسي از دانشگاه 'ليون۲' در بخش ديگري از اين گفت و گو به بررسي استفاده احزاب از كمك هاي دولتي اشاره و خاطرنشان مي كند: به تدريج از دهه ۸۰به بعد براي مقابله با فساد سياسي در اروپا، بسياري از كشورهاي اروپايي به دنبال يارانه هاي حزبي و انتخاباتي آمدند و براي حفظ سلامت انتخابات و احزاب سياسي راهي جز پرداخت يارانه نديدند. دولت ها پذيرفتند كه هزينه احزاب را بدهند و بهترين منطق هم، رأي بود. يعني احزاب سياسي به تعداد آرايي كه كسب مي كنند، براي مثال به ازاي هر رأي۱ يورو در سال دريافت مي كنند؛ يا به تعداد كرسي هايي كه در پارلمان كسب مي كنند. بنابراين راي فوق العاده مهم شد. راي براي احزاب پول مي آورد.
ايوبي، صاحب مقاله 'جناح راست در فرانسه: از دوگل تا ساركوزي' در اين باره توضيح داد: احزاب سياسي كه قبلا نهادهاي كاملا مدني و سخنگوي طبقه كارگر و كشاورز در مقابل دولت بودند، به تدريج تبديل به جيره خواران دولت ها شدند؛ اگرچه اين پول قانوني و بر اساس آرا است. اين مساله از دهه ۹۰ به بعد تحولي اساسي را در ساختار و تشكيلات حزبي پديد آورد و عملا منجر به تغيير مناسبات احزاب سياسي با دولت ها و حكومت ها شد. اين تغيير مناسبات حتي بر ساختار، تشكيلات و برنامه هاي احزاب هم اثر گذاشت و آن ها را به شكل و شمايل جديدي با عنوان 'كارتل هاي حزبي' در آورد. احزاب به صورت كارتل درآمدند. كارتل را در اقتصاد به كار مي برند يعني شركت هاي بزرگ كه شركت هاي كوچك را از صحنه رقابت حذف مي كنند. احزاب هم تصميم گرفتند بجاي رقابت با يكديگر ائتلاف كنند؛ ائتلاف نه به معناي ائتلافي در انتخابات؛ بلكه به معناي تحمل يكديگر. بنابراين احزاب سياسي با هم تفاهم عملي كردند.
** احزاب سياسي فرزند زمانه خويشند
-------------------------------------
حجت الله ايوبي در ادامه در پاسخ به اين سوال كه 'ممكن است اين پرسش مطرح شود حال كه شاهد تشكيل احزاب كارتلي هستيم، چپ و راست ديگر به چه معناست؟' تاكيد كرد: بايد گفت در اين شرايط باز هم نمي توان چپ و راست را بي معنا دانست و گفت اين قطب ها و يا احزاب سياسي وجود ندارند. احزاب سياسي هستند، فعال هم هستند ولي احزاب سياسي فرزند زمانه خويشتنند يعني با زمان حركت مي كنند و تحولات به طور طبيعي در ساختار آنها اثر مي گذارد و موجب تغيير آن مي شود. بدين ترتيب احزاب خود را با شرايط كنوني تطبيق مي دهند و مي شوند احزاب امروز. نتيجه اينكه ساختار احزاب امروز با احزاب ۱۵ سال پيش تفاوت هاي بسياري دارد. در گذشته بين چپ و راست تفاوت ها مشهود بود. وقتي مي گفتيم در فرانسه سوسياليست ها و گُليست ها، در آمريكا جمهوري خواهان و دموكرات ها و يا در انگلستان كارگر و محافظه كار، اينها برنامه هاي كاملا متفاوتي با هم داشتند، ولي امروز ديگر تقريبا اينطور نيست. براي مثال حزب آقاي ساركوزي (اتحاد براي جمهوريت) و حزب آقاي اولاند ديگر اختلافاتشان همچون ۱۰ سال قبل نيست و بسيار به هم شبيه شده اند. به چند دليل: اول اينكه، احزاب غير ايدئولوژيكند؛ ديگر اينكه مشكلات امروز، مشكلات جهاني هستند؛ راه حل ها نيز به يكديگر نزديكند مانند تورم، بحران اقتصادي و يا بيكاري كه راه حل ها تقريبا مشخص است.
** مردم به اكيپ راي مي دهند
----------------------------------
صاحب مقاله 'احزاب سياسي در فرانسه مهماني ناخوانده ولي ارجمند' تاكيد مي كند: در گذشته سوسياليست ها مي گفتند همه چيز بايد دولتي شود؛ جناح راست مي گفت همه چيز بايد خصوصي باشد. سوسياليست ها مي گفتند بايد از همه ماليات بگيريم؛ جناح راست مي گفت ماليات بر درآمد را يا بايد حذف كنيم يا كاهش دهيم. امروز هم راست ها فهميده اند كه اين حرفشان نادرست است و نمي شود ماليات نگرفت و نمي شود همه چيز خصوصي باشد، بايد حمايت هاي اجتماعي هم باشد، بايد بيمه بيكاري هم بدهند. چپي ها هم فهميده اند كه نمي شود همه چيز دولتي باشد و اقتصاد كمونيستي جواب نمي دهد؛ پس اينها با هم نزديك شدند. به عبارت ديگر امروز سياست، در حال تبديل شدن به صحنه اجماع بين نخبگان است. تا ۱۰ يا ۱۵ سال گذشته، اتحاديه اروپا مساله اختلاف برانگيز بين احزاب مختلف در اروپا بود. مسايل مربوط به نحوه مداخله دولت، رابطه دولت ها با آمريكا و ...؛ حال سوال اين است كه اگر واقعا يك اجماع در حال شكل گيري است، اينكه مردم مي گويند ما به چپ راي مي دهيم يا به راست، به چه كساني راي مي دهند؟ اين ها كه يكي هستند؟ پاسخ اين است كه اولا اختلافات مختصري وجود دارد ثانيا مي توان گفت امروز افكار عمومي به اكيپ راي مي دهند. براي مثال مي پرسند فلان كانديدا با كدام گروه كشور را اداره خواهد كرد؟ يعني امروز آدم ها مهم هستند. برنامه ها به هم نزديك است و آدم ها و تيمي كه مي خواهد كشور را اداره كند الان براي اروپايي ها مهم است. براي مثال، در فرانسه پيش از انتخابات مي گفتند اگر آقاي اولاند بيايد مناسبات اجتماعي بسيار خوبي دارد، روابط بسيار خوبي دارد؛ تيم حرفه اي دارد كه اين تيم مي تواند كشور را مقداري به جلو ببرد. يا مثلا آقاي ساركوزي مناسباتش غلط است يا شيفته آمريكاست....؛ يعني در يك صحنه اجتماعي ـ سياسي، تيم هاي مديريتي برجسته تر شده اند و نقش آدم ها نسبت به تشكل ها بيشتر شده است.
** طراحي نظام انتخاباتي در فرانسه و كنترل قدرت
------------------------------------------------
نويسنده كتاب 'اكثريت چگونه حكومت مي كند؟' در بخش ديگري تأكيد كرد: نظام دموكراسي در اروپا شبيه شبكه هاي ماهواره ايست كه علي رغم تعدد داراي كنترل هم هستند. براي مثال در فرانسه ۷ يا ۸ حزب مهم وجود دارد كه در اين ميان ۲ حزب خيلي مهم هستند: سوسياليست و گُليست. يك حزب سومي هم هست به نام حزب جبهه ملي كه پيش تر به رهبري 'ژان ماري لوپن' بود. اين احزاب در فرانسه وجود دارد، ولي كنترل دست خود رهبران نظام هست و نظام سياسي و انتخاباتي فرانسه را طوري طراحي كرده اند كه حزب راست افراطي هيچ شانسي براي رسيدن به قدرت در فرانسه برايش متصور نيست. يا در فرانسه، پارلمان ملي ۵۷۳ كرسي دارد و كشور فرانسه به ۵۷۳ حوزه انتخابي تقسيم مي شود يعني در هر حوزه يك نفر مي تواند كانديدا شود و راي بدهد. آقاي لوپن در فرانسه گاهي بين ۱۵ تا ۲۰ درصد رأي مي آورد، اما حتي يك كرسي هم ندارد! در مقابل، حزب كمونيست كه سه يا چهار درصد راي مي آورد، اما ۳۰ يا ۴۰ درصد كرسي به آن تعلق مي گيرد. اينجاست كه نظام انتخاباتي و قانون انتخابات مهم مي شود. فرانسوي ها مي گويند ما نمي توانيم اداره امور كشور را به يك گروه افراطي واگذار كنيم كه نه اتحاديه اروپا را قبول دارد و نه پول يورو را و نه هيچيك از خارجي ها را.
وي افزود: همه مشاركت مي كنند، احزاب هم وجود دارد؛ قانون انتخابات مهم است و در نظام هاي جا افتاده اي همچون فرانسه كه كارگاه همه نوع نظام هاي سياسي است و همه نوع نظام هاي سياسي را آزموده اند، نمي گذارند كنترل كشور از دستشان خارج شود. آنها با مكانيسم هاي دقيق يك حزب ۲۰ درصدي را حتي از داشتن يك كرسي هم در پارلمان ملي محروم مي كنند؛ خيلي هم دموكراتيك! شما هيچ گاه نشنيديد از فرانسه به عنوان حكومتي ديكتاتوري ياد كنند. كارتل هاي حزبي و نظام هايي كه در اروپا شكل گرفت طوري عمل مي كنند كه آنهايي كه برون سيستمي هستند و نظام را قبول ندارند، شانسي هم براي ورود به سيستم پيدا نكنند!
** منطق حكومت و يكي شدن عملكرد احزاب
--------------------------------------------
ايوبي در بخش پاياني اين گفت و گو، درباره چرايي تفاوت شعار كانديداهاي احزاب مختلف با وجود شباهت رفتار پس از به قدرت رسيدن گفت: اصطلاحي فرانسوي وجود دارد با عنوان 'Raison d'Etat' به معناي منطق دولت يا عقلانيت حكومت كه گاه اين منطق حكومت، خودش را بر آدم ها تحميل مي كند. وقتي كسي در قدرت نيست شعارهايي مي دهد و مطالباتي را مطرح مي كند اما وقتي به قدرت رسيد مي بيند به همين سادگي ها هم نيست؛ نمونه بارز اين منطق دولت باز مي گردد به سال ۱۹۸۱ در فرانسه. جمهوري پنجم در فرانسه در سال ۱۹۵۸ توسط دوگل تاسيس شد. تا سال ۱۹۸۱ يعني ۲۳ سال حكومت دست گُليست ها (جناح راست) بود و در اين مدت چپ ها و سوسياليست ها شعار مي دادند و به عنوان اپوزيسيون مطرح بودند. در سال ۱۹۸۱ به يكباره به قدرت رسيدند و فرانسوا ميتران رييس جمهور شد. همان زمان هم براي اروپا شوك آور بود و هم براي فرانسه كه اين ها كه با جمهوري پنجم مخالفند و همه راه حل ها را قبول ندارند، برنامه شان چيست؟ سوسياليست ها خودشان هم باورشان نمي شد كه حزب حاكم شده اند. ميتران براي مدت كوتاهي حرف ها و شعار هاي گذشته را تكرار كرد ولي خيلي سريع برگشت به همان روال عادي كه ۲۳ سال گُليست ها كشور را به همان نحو اداره مي كردند و در واقع بلافاصه 'منطق دولت' خود را بر ميتران تحميل كرد.
وي افزود: فرانسوي ها تا كنون پنج جمهوري، دو امپراتوري را آزموده اند؛ پادشاهي مشروطه و نظام پادشاهي مطلق داشته اند. البته از سال ۱۹۵۸ تاكنون هر از گاهي صحبت از جمهوري ششم هم مي شود. زماني كه ساركوزي روي كار آمد، عده اي بحث جمهوري ششم را مطرح كردند كه الان ديگر خيلي مطرح نيست. اينكه فرانسوي ها به سراغ جمهوري ششم بروند بعيد است. ولي مشكل كنوني در فرانسه، نا اميدي از دو جناح چپ و راست موجود است. براي اينكه فرانسوي ها سال هاي سال است كه اين دو حزب را آزمودند ولي حكايت همچنان باقي است و مشكلات وجود دارند. اما از سوي ديگر در فرانسه شاهد گسترش روز افزون پايگاه مردمي حزب دست راستي افراطي هستيم و اين افزايش محبوبيت مي تواند به تدريج نظام دو قطبي فرانسه را به چالش بكشد. اتحاديه اروپا هم كه همه احزاب فرانسوي معتقد بودند چيز بسيار خوبي است، در پي بحران هاي مربوط به يونان و قبرس و منطقه يورو اكنون حرمت و قداست گذشته را ندارد.
اروپايي ها ساليان سال(بيش از ۵۰ سال) منتظر ماندند و اين به تدريج آن را ساختند اما امروز اين اتحاديه يكي از متهمين اصلي بحران هاي اخير نزد افكار عمومي است. اتفاقا ضعيف شدن اتحاديه اروپا يعني قوي شدن جريان دست راستي افراطي در اين قاره، زيرا اكنون راستي هاي افراطي اروپا اذعان مي كنند كه ما از ابتدا بر اين باور بوديم كه اتحاديه اروپا نتيجه اش همين بحران هاي موجود خواهد بود. چنانچه اين اتفاق بيفتد اروپا روزهاي سختي را پيش رو خواهد داشت و مي تواند اتفاقات غير معمول هم در اين كشورها بيفتد به دليل اينكه جناح راست افراطي مي تواند حاكم شود و حاكميت راست افراطي يعني از هم پاشيدن اروپا و ورود اين قاره به دوران جديد.
پژوهش**۹۲۷۷**۹۲۴۱
